منو ببخش
منو ببخش
حافظ روز اجل گر به کف آری جامی
یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت
برای امروز و اتفاقاتش از حافظ پرسیدم
این جوابم بود
میبینی؟
تو حال خودشه
نمیفهمه داره میسوزه
این یعنی عشق
نه اونی که ....................................
تو برو پیچک من..فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن..روی پیشانی من چیزی نیست..غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی
کاش میتونستم بگم ...
کاش میشد داد بزنم و بگم ....
چرا نمیشه؟
چرا نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت :
سقف قفست شکسته ،
چرا پرواز نمیکنی ؟؟

نوشته ی دوست جون![]()
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
- « از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن»!
با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»
باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
افتاده ام بگوشه ی تنهایی
من یکطرف نشسته ام و غمها
استاده اند گرم صف آرایی
در این شب سیاه غم آلود
من هستم و سکوت غم انگیزی
وز این سیاهچال ، نصیبم نیست
جز وای وای شوم شباویزی
ای شمع خاموش
ای بخت خفته
ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری
سوی خدا ، با خاطری شاد
پرواز کردی زین قفس، آزاد آزاد
جای تو خالی
پنداشتی آن مهرها را بردم از یاد؟
نه ... این افسانه است
هرگز فراموشت نخواهم کرد
برای رضای عزیز
![]()