تبليغاتX
خنزل پنزل های من

خنزل پنزل های من

منو ببخش

منو ببخش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 16:15  توسط Night Lady  | 

حافظ

حافظ روز اجل گر به کف آری جامی

                                                                    یکسر از کوی خرابات برندت به بهشت

برای امروز و اتفاقاتش از حافظ پرسیدم

این جوابم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 20:49  توسط Night Lady  | 

عشق واقعی

 میبینی؟

تو حال خودشه

نمیفهمه داره میسوزه

این یعنی عشق

نه اونی که ....................................

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 15:0  توسط Night Lady  | 

تو برو پیچک من..فکر تنهایی این قلب مرا هیچ مکن..روی پیشانی من چیزی نیست..غیر یک قصه پر از بی کسی و تنهایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط Night Lady  | 

چی بگم؟

مرا دریاب

کاش میتونستم بگم ...

کاش میشد داد بزنم و بگم ....

چرا نمیشه؟

چرا نمیذاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 19:44  توسط Night Lady  | 

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت :


سقف قفست شکسته ،


چرا پرواز نمیکنی ؟؟


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط Night Lady  | 

همچنان آدم و حوا

آدم نشسته بود توی ایون خونش توی بهشت. خدا هنوز حوا را نیافریده بود. آدم داشت پنهونی از خدا سیگار می كشيد كه چشمش خورد به درخت سیب. پیش خودش گفت : من كه گول نمی خورم. حتماً بعد از یه مدت خدا یه موجودی می آفرینه، بعدش اون دوستم می شه، بعدش شیطون اون رو گول می زنه، بعدش ما سیب رو می خوریم، بعدش خدا مارو از بهشت بیرون می كنه، بعدش ما می ریم زمین و بچه دار می شیم، بعدش می زنه و یكی از بچه هامون اون یكی رو می كشه، بعدش ... آدم همینجوری داره خیالبافی می كنه، سیگارش تموم نشده و سیب رو هم هنوز نخورده


نوشته ی دوست جون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 18:42  توسط Night Lady  | 

روزگار غریبی ست

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه ها را بر دهان .
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد
کباب قناری
بر اتش سوسن و یاس
روزگار غریب ست، نازنین
ابلیس پیروزْ مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 17:43  توسط Night Lady  | 

کوچه

 


بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:
- « از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن»!

با تو گفتم:« حذر از عشق!؟- ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»

باز گفتم که:« تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذز از عشق ندانم، نتوانم!»

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.

***
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم،
نه گرفتی دگر عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط Night Lady  | 

زود رفتی

افسرده ، بی پناه ، پریشانحال

افتاده ام بگوشه ی تنهایی

من یکطرف نشسته ام و غمها

استاده اند گرم صف آرایی

در این شب سیاه غم آلود

من هستم و سکوت غم انگیزی

وز این سیاهچال ، نصیبم نیست

جز وای وای شوم شباویزی

 


ای شمع خاموش

ای بخت خفته

ای مرغ عرشی کز پس عمری اسیری

سوی خدا ، با خاطری شاد

پرواز کردی زین قفس، آزاد آزاد

جای تو خالی

پنداشتی آن مهرها را بردم از یاد؟

نه ... این افسانه است

هرگز فراموشت نخواهم کرد

برای رضای عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط Night Lady  |